همه چیز آغاز می‌شود…

درباره نویسنده

روزی روزگاری، مردی بود که کودکی‌اش در قُدس خانواده‌ای گم شد که تنها برای قضاوت دیگران زندگی می‌کردند. شادی در زندگی‌اش کمیاب بود، گرچه از کوچک‌ترین چیزها خوشبختی می‌یافت. کودکی‌اش را انقلابی ربود که زندگی میلیون‌ها نفر را برای سال‌ها دگرگون کرد—انقلابی خودخواهانه که برای آنان که برایش جنگیدند، چیزی جز گلوله، شلاق و رنج نداشت. بهترین سال‌های جوانی‌اش، که می‌بایست شکوفاترین دوران زندگی‌اش باشد، در راهروهای طولانی مدارسی گذشت که هیچ ارزشی برای زمان قائل نبودند.
جوانی را از دل جنگ شناخت. زمانی که دیگران هنوز کودکانه و بی‌خبر بودند، او با سرنوشتی روبه‌رو شد که در آن اولین اشتباه می‌توانست آخرین باشد؛ مین‌ها شوخی نداشتند. مردی که عاشق زندگی بود، مناسب جنگ نبود، چراکه نه می‌دانست چگونه بکُشد و نه می‌خواست. او ترسو نبود؛ مردی بود در میانه جنگ، هر شب در مرز بین دو ارتش مسلح، مین می‌کاشت یا خنثی می‌کرد، بی‌آنکه سلاحی برای دفاع از خود داشته باشد. افتخار او این بود که در طول جنگ حتی یک گلوله شلیک نکرد، با آنکه از بسیاری از سربازان جلوتر رفت، چراکه مین‌ها مرز میان ارتش‌ها را مشخص می‌کردند.
جوانی‌اش طاقت سرمای سنگین زندگی را نداشت. تنهایی‌اش آرام آرام بر شانه‌های دوستی نشست که معنای زندگی مشترک را می‌فهمید. بی‌خانه در سرزمین خود، مهاجر شد. بی‌وطن ماند. او که هر شب جانش را برای کشورش به خطر می‌انداخت، از آن بی‌نصیب شد. تبعید دردی‌ست که انسان را می‌شکند. وقتی در وطن خودت، غریبه‌ای بیش نیستی، تبعید و نزدیکی چندان تفاوتی ندارند.
در دامن دین زاده شد، اما برای رسیدن به خدا، سعی کرد ایمانش را بفهمد—و در این مسیر، خود را یافت. دریافت که آنچه را در دیگران جستجو می‌کرد، همیشه در درون خود داشته؛ خدایی که از رگ گردن به او نزدیک‌تر بود، و نه در هیچ جای دیگر.
آنچه می‌خوانید، خیزش اندیشه‌های مردی‌ست که در زندگی نه‌چندان بلند خود، هر فاجعه‌ای را که بشر می‌تواند بر سر خود بیاورد، تجربه کرده است. او خودِ درد بود که در پی درمانی می‌گشت.
زندگی چیزی نیست جز زندانی کوتاه‌مدت در بندی که به آن بدن می‌گوییم. اما آنچه ما را به سوی «درون» می‌برد، ابدی‌ست؛ جوهری که اگر به خویشتن بازگردد، الهی می‌شود—الوهیتی که می‌تواند جهانی دیگر بیافریند، در میان بی‌نهایت جهان‌های موازی. این داستان، جهان موازی من است. آنچه می‌خوانید، گذشته نیست؛ آینده است.
تقدیم به مادرم که تجسم واقعی انسانیت است.
تقدیم به همسرم، همراه وفادار روزهای نگرانی‌ام، که جوهر عشق را می‌شناسد.
و تقدیم به تو، که از دروغ‌ها خسته‌ای و به دنبال خویشتن واقعی خودت هستی.
با من همراه شو، دوست من.

پیش از آن‌که ده ساله شوم، انقلاب از راه رسید.

در بهار به دنیا آمدم، در خانواده‌ای که جز دین، چیزی نداشت. از همان لحظه تولد، دین در وجودم ریشه دواند، گرچه هنوز روحی تازه‌جوانه‌زده بودم. پیش از آن‌که به ده سالگی برسم، انقلاب آمد. دین بر شهر و کشورم سایه انداخت، و من پیروِ مومنی شدم بی‌آن‌که چیزی از آن بدانم.
پیش از آن‌که بیست ساله شوم، جنگ اندک انسانیتی را که در من باقی مانده بود، از من گرفت و مرا به درندگی کشاند. جنگی که به نام خدا بود، و هر دو سو، به نام او می‌کشتند. اما من برای کشتن نیامده بودم—برای چیزی می‌جنگیدم که آن را “وطن” می‌نامیدند. آن‌ها جنگ به من دادند، در حالی که خودشان از تجارتش سود می‌بردند. جنگ بازی عجیبی‌ست؛ برای آن‌هایی که در آن می‌جنگند، چیزی جز تراژدی ندارد، اما برای آن‌هایی که آن را می‌سازند، ثروت می‌آورد. من جانم را در جنگی به خطر انداختم که موضوعش مالکیت انسان‌هایی چون من بود—داستانی تلخ که جنگ‌ها برایمان می‌نویسند و ما ساده‌دلانه باور می‌کنیم. آنان که از جنگ سود می‌برند، ثروتمند می‌شوند؛ آنان که در آن می‌جنگند، می‌میرند.
در سی‌ودوسالگی، با بیست‌وسه آشنا شدم؛ با کتاب. اما خودِ نامم برایم غریبه بود. گویی تازه در همان سن متولد شده بودم. آنجا بود که به سلاح عقل و اندیشه مسلح شدم؛ غریبه با بدنم، نامم، دینم، مرزم و سیاست. سی‌ودو سال تقلید، سی‌ودو سال صرفاً بدن بودن، سی‌ودو سال عقب‌ماندگی. کاش کسی زودتر به من یاد می‌داد که گنج واقعی پول نیست، بلکه زمان من است. اما من سی‌ودو سال از عمرم را پای نامم باخته بودم.
در چهل‌سالگی مهاجر شدم. گویی نفرینی در دل نامی که برایم انتخاب کرده بودند، نهفته بود. او نیز در همین سن هجرت کرد، اما او به مدینه رفت و من به تایلند—همان بهشتی که وعده‌اش را داده بود. آن‌جا بود که فهمیدم بهشت آن‌قدرها هم دور نیست؛ بهشت یعنی یافتن خدا. اما من خدا را نه در تندیس‌های بودا یافتم، نه در کنیسه‌ها، کلیساها یا مسجدها. خدا در درون من بود—در هر فنجان چایی که می‌نوشیدم، هر نفسی که می‌کشیدم، هر کلمه‌ای که می‌گفتم، و هر فکری که در ذهنم می‌چرخید. او را زمانی یافتم که خودم را یافتم—خودی که دیگر نه نامم بود، نه دینم، نه کشورم و نه بدنم. من خود شدم، تا خدا را بیابم.

حرا

آنجا که هر پایان، بذر آغازی نو می‌شود.

Hera

باغ آقا جون

باغی که زمان در آن ایستاده است.

agha joon garden

چهار راز سقوط

هر سقوطی با رازی آغاز می‌شود.

four secret of fall

پادکست

آنجا که هر پایان، بذر آغاز دیگری‌ست.

کلیپ و فیلم

باغی که زمان در آن ایستاده است.

مقالات

هر سقوطی با رازی آغاز می‌شود.

وبلاگ

هر سقوطی با رازی آغاز می‌شود.

سبد خرید
پیمایش به بالا