اینجا ورق‌زدن‌ها برای خواب نیست، برای بیداری است.

اینجا اینستاگرام نیست؛ اینجا ورق طلاکوب است. جایی که کلمه‌ها قافیه ندارند، وزن دارند. کلمه‌ها تعریف و تملق نمی‌کنند، بازتعریف می‌کنند. آن‌چه این‌جا می‌خوانید، پاسخ نهایی به پرسش‌های عمیق نیست؛ کلید است، کلیدی برای سؤال‌هایی که هزاران سال بی‌جواب مانده‌اند؛ سؤال‌هایی که در برگهٔ امتحان نمی‌آیند، در خودِ زندگی می‌آید.
اینجا تقلید جایز نیست، اندیشیدن واجب است. این‌جا یادداشت‌برداری کافی نیست؛ یا باید بفهمیم، یا دوباره بخوانیم.
این‌جا کسی از «تاریخ» فقط گلایه نمی‌کند؛ تکرارِ تاریخ، کالبدشکافی می‌شود، چون آن‌چه مدام تکرار می‌شود، نه خودِ زمان، که دورِ باطلِ یک جامعهٔ ناآگاه است.
تاریخِ یک جامعهٔ آگاه، به‌جای چرخیدن در حلقه‌های بسته، رو به جلو حرکت می‌کند و تکرار نمی‌شود.
این‌جا از مذهب نه دفاع می‌شود و نه حمله؛ خدا بازتعریف می‌شود.
در ورق طلاکوب منفعتی جز مهربانی، همراهی، اعتماد و عشق وجود ندارد؛ همان چیزهایی که امنیت، آرامش و آسایش و،
در یک کلام، تمدنِ واقعیِ انسان را می‌سازند.

دهم فروردین ۲۵۸۵

خرِ خدا

طنز تاریک و تاریخی از رابطه با خدا

ما آدم‌ها وقتی آمدیم روی زمین، هیچی نداشتیم. نه دندان، نه چنگال، نه زهر، نه پَر…
یک مشت گوشت و پوستِ ترسو.
برای همین هم از همون اول دنبال یکی می‌گشتیم که حمایتمون کنه، بهمون بگه:
«نترس بابا، من هواتو دارم.»
 از یک طرف هم یک چیزی توی مخمون می‌پیچید که:
«تو یه چیزی کم داری،
تو یه چیزی کم داری…»
یکی نبود بهش بکی عمه‌ات یه چیزی کم داره
ولی نمی‌شد چون اصلا کسی نبود که بفهمه
ما هم که اصلاً نمی‌دونستیم چی رو می‌گه؟!
تا یک روز یکی از اون بچه‌زرنگ‌ها پیدا شد و گفت:
«های… آدم‌ها!
شما باید دنبال خدا بگردید.»
یه نگاه به هم کردیم زدیم زیر خنده؛ گفتیم:
«ها…؟
این کیه… آن‌وقت؟ از کجا اومد یهو؟
این گاز نمی‌گیره یه وقت؟»

دهم فروردین ۲۵۸۵

سه‌گانه‌ی شیطان: مذهب، مرز، پول

برشی از رمانِ در دستِ ویرایشِ «باغ آقاجون» است؛ رمانی که تلاش می‌کند داستان‌ها را از درونِ انسان روایت کند، نه از بیرونِ او.

این سخنرانی بخشی از رمانِ در دستِ ویرایشِ «باغ آقاجون» است؛ رمانی که تلاش می‌کند داستان‌ها را از درونِ انسان روایت کند، نه از بیرونِ او. «باغ آقاجون» جلد دوم از یک رمانِ چهارگانه است که جهان و انسان را چنان‌که در واقعیت باید باشند توصیف می‌کند، نه آن‌گونه که به ما آموخته‌اند.
این سخنرانی، فصل پایانیِ «باغ آقاجون» را باز می‌کند؛ داستان کشوری که با شجاعت به خطا در سیستم حکومتی اعتراف می‌کند و می‌پذیرد که تمدن چیزی نیست که ما ساختیم. نکاتی که در این سخنرانی بر آن‌ها تأکید می‌شود، همان چیزهایی است که جهان و تمدنِ امروزِ ما گم کرده است.
به امید آنکه جهان بیدار شود:

“ما با سه‌ اختراعِ دردناک،
دنیامون رو به یه جهنمِ مرفه تبدیل کردیم،
جهنمی که توش،
حتی نمی‌تونیم از چیزای واقعی لذت ببریم…”
“وقتی ضعیف و درمونده بودیم…،
موجودی ساختیم که بهمون قوت قلب بده…،
که اسمش رو بگیم و آروم بشیم…
ولی نفهمیدیم چی شد…
که تا اومدیم به خودمون بیایم…،
دیدیم داریم برای همون خدا…،
قربانی می‌شیم، خدایی که قرار بود نجات‌مون بده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
پیمایش به بالا