پادکست
آشنایی با پادکست ها

همه دنبال یه جواب قاطع به این سؤال بزرگ بودن. شاید حتی بیشتر از جواب، دنبال خودِ پرسش بودن.
من، چون دنبال مفهومی واسه زندگی بودم، مذهبی نشدم، مذهب جبر جغرافیا بود، نه انتخاب. اما هرچی بود، تنها چیزی بود که داشتم. تنها چیزی که به من میگفت این زندگی فقط خوردن و خوابیدن و رفع نیاز نیست، خیلی بیشتر از اونه. اما دیدگاه مذهبی یه مشکل داشت: نتونست جواب درستی به سؤالاتم بده. وقتی پرسشها اساسیتر میشدن، جوابها محدودتر بود. از همه بدتر اینکه از یه جایی حتی اجازه تفکر نداشتم.
من میخواستم بهترین باشم، اما نمیدونستم تو چی؟

شاید واسه این بود که مذهب به من میگفت من این جسم فانی نیستم، ولی وقتی ازش بریدم که نتونست بگه من واقعاً چیام. از چیزی به اسم روح میگفت، ولی تو جهنمش هم خبری از روح نبود، آتیش اونجا فقط جسم رو میسوزوند، یعنی چیزی که تو ایدئولوژی مذهب از من میموند، باز همین جسم بود؛ جسم مادیای که یا باید تو جهنم شکنجه میشد یا تو بهشت لذت میبرد. اما این “منی” نبود که دنبالش میگشتم، و همین بزرگترین سؤال زندگی من رو ساخت: اگه مسیری که میرم اشتباه باشه چی؟