حرا
هرا یک رمان ساده نیست. این رمان در کنار داستان جذابی که دنبال میکند آینه ای جلوی شما میگذارد تا خود را بجویید. هرا ذات مولاناست وقتی می پرسددر اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
یا وقتی چیزی در خود میابد که خودی که میشناسد نیست
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
یا وقتی چیزی در خود میابد که خودی که میشناسد نیست
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
هرا داستان یک انسان نیست، ماهیت انسانیت است که سالهاست در تعصب اندیشه های توتالیتر ایدئولوژیک دفن شده است. هرا دایره المعارف جدیدی از مفاهیمی است، که مفهوم باخته اند. هرا با تلفیق فکری پویا به جسمی هوسباز و زیبا عملا شما را روبروی خود واقعیتان قرار میدهد تا یکبار برای همیشه خود را از ورای فیلترهای رنگی ایدئولوژیهایی که ریشه در چیزی جز استعمار ندارند، بیابید. جسمی که هرچه مربوط به آن باشد فانی و موقتی است. از لذتهایش گرفته تا وجودش. در مقابل بعد دیگری که هرچه دارد لایتناهی است از لذتهایش تا وجودش. هرچه گرایش شما به جسم و لذتهایش باشد با واژه فانی آشناتر میشوید. جسم هرا گویای این بعد است. لذتهایی را میجوید که دوامی ندارد لذتهای فانی ای که در صورت تداوم دردناک و خطرناک میشود، نیازهای جسمی همه اینگونه اند، خوردن لذت جسم است اما زیاد خوردن دردناک و خطرناک، نیازهای جنسی لذت غیرقابل وصفی دارند اما تکرار و زیاده روی آن نیز چیزی جز در و انزجار بدنبال ندارد. اما لذتهایی که بعد دیگر انسان مربوط میشوند هیچگاه تکراری یا دردناک نمیشود و حتی یادآوری آن نیز لذتبخش است، لذتهایی چون عشق، مهربانی، همیاری، همراهی، شکرگذاری که جایی در جسم ندارد اما لایتنهای است.
هرا با اینکه انسانی خیالی از جسم و روانی مجزاست اما به ماهیت اصلی انسان اشاره دارد که به عنوان موجودی زنده چون دیگر زندگان زمین به قدرتی مسلح میشود که در هیچ جاندار دیگری نمیتوان یافت، او هوشیار میشود. هوش در هیچ بخشی از طبیعتی که میزیست وجود نداشت، او به استعدادی مسلح شد که او را از ضعیفترین جاندار روی زمین به اشرف مخلوقات تبدیل کرد. اما در او پاردوکسی ساخت که هزاران سال از شناخت خود عاجز بود، چنانکه رومی چنین میگوید :
هرا با اینکه انسانی خیالی از جسم و روانی مجزاست اما به ماهیت اصلی انسان اشاره دارد که به عنوان موجودی زنده چون دیگر زندگان زمین به قدرتی مسلح میشود که در هیچ جاندار دیگری نمیتوان یافت، او هوشیار میشود. هوش در هیچ بخشی از طبیعتی که میزیست وجود نداشت، او به استعدادی مسلح شد که او را از ضعیفترین جاندار روی زمین به اشرف مخلوقات تبدیل کرد. اما در او پاردوکسی ساخت که هزاران سال از شناخت خود عاجز بود، چنانکه رومی چنین میگوید :
هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام
آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام
مولانا همچون دیگر جویندگان حقیقت در خود چیزی میابد که با جسمی که میشناسد سنخیتی ندارد، او سرگشتگی
خود چون دیگر مردم را در مستی شراب نمیابد:
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم
رومی میداند آنچه در او غوغا بپا کرده است خودی که میشناسد نیست. خود که میشناسد گوش و دهان و زبان دارد اما قدرت بیان نه:
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

کتابهای پرفروش
حرا
$15.00 $25.00محدوده قیمت: $15.00 تا $25.00
این داستانی علمی-تخیلی با رویکردی فلسفی است که پیچیدگیهای هستی، هویت و روابط انسانی را از خلال روایتی منحصربهفرد…