سایت در حال بازسازی است؛ صفحه‌های تازه به‌زودی یکی‌یکی بالا می‌آیند.
مین منفجرنشده روی خاک در شب جبهه؛ دو ثانیه تا مرگ و آغاز سؤال من کیم

00:02

دو ثانیه میان بودن و نبودن؛ جایی که من کیم؟ آغاز شد

دو ثانیه، تو زندگی عادی ما هیچ ارزشی نداره. ولی اگه فقط دو ثانیه وقت داشته باشی تا بفهمی زنده می‌مونی یا نه، چی؟فقط دو ثانیه تا مرگ…دو ثانیه تا نیستی…دو ثانیه تا مردن، برای کسایی که زندگیت هیچ ارزشی براشون نداشت…تو اون لحظه، زمان انگار فلج شده بود؛ نه می‌گذشت، نه می‌ذاشت بگذرم.دو ثانیه با صدای خفه‌ی افتادن مین روی خاک تموم شد. منفجر نشد. من موندم و یه سؤال:اگه جهان پیش از من بی‌نهایت بوده و بعد از من هم بی‌نهایت می‌مونه، اگه بودنم هیچ ردی تو این مسیر نذاره، پس من برای چی زنده‌م؟هجده سالم بود، و از همون شب سؤالی تو من شکل گرفت که چهل سال آروم نگرفت: من کیم؟و خودشناسی برای من از همین‌جا شروع شد.

پیش از آنکه شروع کنی

کسی که وارد این سایت می‌شود، با کسی که از آن بیرون می‌رود یکی نیست.

«من کیم؟» یک سؤال نیست؛ ماهیت وجود ماست. نشناختن درست انسان، نه‌فقط زندگی فردی ما، که کشورها و ایدئولوژی‌ها را هم به بیراهه برده است.

امروز مرفه‌ترین و مدرن‌ترین تمدن تاریخ را داریم؛ رفاهی که شاهان در خواب هم نمی‌دیدند. ابزارهایی داریم که صدا و تصویر را بی‌لحظه‌ای تأخیر میان دورترین نقاط زمین جابه‌جا می‌کنند، اما از هر شش نفر یک نفر تنهاست و تنهایی هر سال با بیش از ۸۷۰ هزار مرگ پیوند دارد. رفاه به اوج رسیده، اما آرامش، امنیت و امید به آینده روزبه‌روز کمتر می‌شود؛ شمار جنگ‌های فعال میان دولت‌ها به بالاترین حد از پایان جنگ جهانی دوم رسیده است.

این نتیجه‌ی پیشرفت‌نکردن نیست؛ نشانه‌ی آن است که مسیر پیشرفت را اشتباه رفته‌ایم. و ریشه‌اش یک چیز است: نشناختن انسان.

این سایت انسان را از همه‌ی برچسب‌ها جدا می‌کند و او را نه از دریچه‌ی یک ایدئولوژی یا یک علم، که از دریچه‌ی خودِ او تعریف می‌کند. در این مسیر، انسان را از آفرینش، از دین، از سیاست و از پول جدا می‌کنیم تا دقیق‌تر بدانیم او چیست، چه باید بکند و نتیجه‌ی این شناخت و تغییر چه می‌تواند باشد.

آنچه می‌خوانید تراوش ذهن یک جویای نام نیست؛ حاصل مسیری طولانی است. با هم ادامه‌اش می‌دهیم.

از یک سؤال تا یک تمدن

مردی درون حباب شیشه‌ای ترک‌خورده با کتابی قرمز؛ آغاز خودشناسی

۱

من کیم؟

این جست‌وجو چرا شروع شد؟

هنوز ناخودآگاهم سفید بود که اولین کلمه‌ها، به زبانی که برایم غریب بود، رویش نوشته شدند. آن نوشته نه فقط چند کلمه، که سند تعلق دیدگاهم به یک ایدئولوژی بود.

آنچه بر سفیدی ناخودآگاهم نقش بست، نه از درون تغییرپذیر بود نه از بیرون. اما اگر زندگی برایت فقط لذت بردن نباشد و کمی از لذت فاصله بگیری، با یک تلنگر، حباب شکننده‌ی آن کلمه‌ها می‌شکند و با دنیای متفاوتی آشنا می‌شوی.

این اتفاق برای من با یک کتاب افتاد. به بلوغ فکری یک مرد رسیده بودم که در سی سالگی، اینترنت از مرزهای بسته‌ی ایران گذشت و کتاب «بیست و سه سال» علی دشتی اولین یافته‌ی واقعی من از آن بود؛ همان تلنگری که حباب شیشه‌ای‌ام را شکست و مرا با تمام توان به سمت سؤالِ آن دو ثانیه کشاند: من کیم؟ یا بهتر، من چیم؟

ادامه ←

هرا در آینه؛ انسان دوبعدی، ذهنی آگاه در تنی دیگر

۲

تعریف

چه کسی ما را تعریف کرد؟

علم و ایدئولوژی‌ها هرکدام جوابی آماده برای «انسان چیست؟» دارند: انسان را موجودی تک‌بعدی و مادی می‌دانند. «هرا» برای پاسخ دیگری به همین پرسش نوشته شد.

شبی بارانی، در جاده‌ای تاریک، دو ماشین به هم می‌خورند: یکی را مردی اندیشمند می‌راند، دیگری را دختری که با لباس عروس از جشن اسارتش گریخته است. مرد چنان می‌سوزد که فقط مغزش زنده می‌ماند و دختر دچار مرگ مغزی می‌شود. پزشکی که سال‌ها روی پیوند کامل مغز کار کرده، این دو را به هم پیوند می‌زند و «هرا» زاده می‌شود: ذهنی آگاه در تنی هوس‌باز.

این تصویر واقعی انسان است: موجودی با دو بعد. و سرگشتگی چندهزارساله‌ی ما از آن است که این دو را یکی دیده‌ایم.

ادامه ←

فیل در تاریکی و شمع قرمز؛ نظریه‌ی RFCP و تعریف آگاهی

۳

انسان

آگاهی چیست؟

برای اینکه آگاهی را در شخصیت هرا درست نشان دهم، باید تعریف کاملی برایش پیدا می‌کردم. این کاوش مرا دوباره با علم آشنا کرد؛ چیزی که بیش از سه دهه کنار گذاشته بودم، آن هم در سنی که باید از کار بازنشسته می‌شدم، چه برسد به تحصیل.

اما علم هم پاسخ کاملی نداشت. صدها نظریه بود و هرکدام آگاهی را فقط از یک زاویه دیده بود؛ همه درست، اما هیچ‌کدام کامل.

داستان تحصیل هم عوض شده بود. امروز که همه‌ی یافته‌های بشر در یک نقطه جمع شده، زمان کشف نیست؛ زمان یافتن از دل یافته‌هاست، یافتن نتیجه‌هایی که بی آن یافته‌ها ممکن نبود. نظریه‌ی RFCP گواه زنده‌ی همین واقعیت است. آگاهی صدها تعریف از صدها زاویه داشت؛ مثل فیلی در تاریکیِ داستان مولوی. RFCP شمعی بود که روشن شد تا پیوند این تعریف‌ها دیده شود.

ادامه ←

مردی ایستاده در خیابان پرشتاب؛ ذهن فراموش‌شده در عصر سرعت

ذهن

چرا ذهن جا ماند؟

با ورود موج صنعت، کارگران علیه ماشین‌ها قیام کردند؛ ماشین را رقیب کارشان می‌دیدند. اما صنعت گسترش یافت و انسان توانست بار زندگی را از روی جسمش بردارد و روی مغزش بگذارد.

دوران سرعت آغاز شد: سرعت ماشین، سرعت ساختن، سرعت پرواز، سرعت اینترنت. و برای اولین بار، انسان از یافته‌های خودش عقب افتاد. او همیشه یک بخش از خودش را فراموش کرده بود: ذهنش.

همان‌طور که از انسانیت، هر جا دست‌وپایش را گرفت یا فروشش سودی داشت، گذشت، از ذهنش هم گذشت. تنها دارایی‌های واقعی‌اش، زمان و توجه، را بیهوده تلف می‌کند و نامش را می‌گذارد «وقت‌کشی». هیچ موجود زنده‌ای تنها دارایی‌اش را این‌گونه راحت از دست نمی‌دهد.

آنچه امروز از دست داده‌ایم، نه در قدرت هوش مصنوعی، که در توانایی ذهن خودمان است. گوشی یا لپ‌تاپی با یک ترابایت حافظه، وقتی از داده‌های بی‌فایده پر شود، به‌شدت کند می‌شود. مغز، که برای بقای ما به کوچک‌ترین اطلاعات حساس است، برای هر تصمیم باید به بیشتر اطلاعاتی که در آن ذخیره کرده‌ایم سر بزند؛ مغزی که از اطلاعات رنگارنگ و بی‌فایده پر شده، چطور می‌تواند برای امروز و فردای ما درست قضاوت کند یا بهترین پاسخ را پیدا کند؟

ادامه ←

دو لبه‌ی صخره و فانوس قرمز؛ شکاف درک و مدیریت ذهن

مقاله‌ی Insight Gap

شکاف درک

حافظه‌ی انسان کم نیست، اما بی‌نهایت هم نیست. دیرزمانی نیست که یک نفر می‌توانست در چند رشته دانا و دانشمند باشد. در چنین بستری، آموزش و پرورش بزرگ‌ترین پیشرفت تاریخ بشر را رقم زد: انتشار علم. آموزش ابتدا عمومی بود و بعدها به تخصص در رشته‌های گوناگون رسید.

امروز آنچه یک متخصص در سال‌ها می‌آموخت، در کوتاه‌ترین زمان در دسترس هر انسانی است، و دایره‌ی اطلاعات از آن هم گسترده‌تر. ظهور هوش مصنوعی نباید وحشتی از آینده باشد؛ نعمتی است. برای اولین بار، انسان همه‌ی امکانات را دارد تا به همه‌ی سؤال‌هایش پاسخ دهد: ناشناخته‌ها را بشناسد، ندانسته‌ها را بسازد و نساخته‌ها را بیافریند.

اما امروز همه‌ی سرمایه‌ها صرف ارتقای هوش مصنوعی می‌شود، غافل از اینکه ذهن دیرزمانی است فراموش شده. متخصص فراوان داریم، اما اندیشمندی که بتواند میان یافته‌های بشر بچرخد و آن‌ها را در الگویی نوین بچیند، نیست.

مقاله‌ی «شکاف درک» (Insight Gap)، که در دست داوری است، نام همین فاصله را می‌گذارد: فاصله‌ی میان دسترسی به پاسخ و فهمی که بتوان توضیحش داد و به کار بست؛ و راه‌حلش را مدیریت ذهن می‌داند. هوش مصنوعی رقیب نیست؛ همراه مغزی است که بتواند خود را از بند روزمرگی رها کند.

ادامه ←

موج‌های صوتی از یک نقطه‌ی قرمز تا کهکشان؛ آگاهی از پلانک تا کیهان

Sonic

اولین تأیید تخصصی

RFCP با دشواری تمام، به‌عنوان اولین کار من، در سایت آکادمیا جای گرفت و با استقبال خوبی روبه‌رو شد. اما هنوز به یک تأیید واقعی نیاز داشتم؛ از کسی که علم را بشناسد، سخت‌گیری یک استاد را داشته باشد و آگاهی برایش یک سؤال عمیق باشد. تصمیم گرفتم به یکی از کسانی که از مقاله‌هایش بسیار استفاده کرده بودم ایمیل بزنم. پروفسور دیرک مایر، استاد بازنشسته‌ی دانشگاه خرونینگن هلند، که در نظریه‌ام به کارهایش استناد کرده بودم، ایمیلم را بی‌پاسخ نگذاشت؛ و جوابش، بعد از سال‌ها، اولین خبر خوبی بود که شنیدم. پیشنهاد داد مقاله‌ای را با هم بنویسیم، به این شرط که نوشتنش با او باشد. او شمع را دیده بود، و تازه‌کاری مرا هم. نظریه‌ی Sonic با قلم این استاد باتجربه و سخت‌گیر شکل گرفت. مایر در این مقاله، RFCP را چارچوبی یکپارچه برای فهم آگاهی معرفی کرد که آگاهی را از نوسان‌های مقیاس پلانک، کوچک‌ترین مقیاس جهان، تا هم‌نوایی با کیهان دنبال می‌کند.

ادامه ←همه‌ی مقاله‌ها ←

رشته‌های نوسان خلأ که الگو می‌سازند؛ نظریه‌ی D-TOC و پیدایش هستی

۴

هستی

آفریده شده‌ایم یا پدید آمده‌ایم؟

وجود انسان چنان در وجود خالقی بیرونی حل شده که نمی‌توان او را حتی بدون این تصویر تصور کرد. برای من، رسیدن به تعریف کاملی از انسان، بدون روشن کردن تکلیف خالق، ممکن نبود؛ پس باید می‌فهمیدم آیا آفرینش تنها امکان واقعی برای وجود است، یا احتمال‌های قوی‌تری هم هست.

در مطالعاتم درباره‌ی آگاهی به نکته‌ای رسیدم که تا آن روز نشنیده بودم: خلأ نوسان دارد. و قوی‌ترین سؤال در ذهنم جا گرفت: اگر خلأ نوسان دارد، آیا همین نمی‌تواند بستر قابل اتکایی برای پیدایش هستی باشد؟

این سؤال کلید نظریه‌ای شد که نه‌تنها پیدایش را توضیح می‌دهد، بلکه پیشنهاد می‌کند هر پدیده‌ای در هستی، در قالب یک الگو، از دل یک سیستم مشترک پیروی می‌کند. D-TOC این مسیر را نشان می‌دهد: نوسان‌های خلأ می‌توانند از مسیرِ آرایش، الگو، خوانش، آستانه و ظهور، به ذره تبدیل شوند.

و اینجا سؤال واقعی انسان شکل می‌گیرد؛ جایی که تصورات موجود فرو می‌ریزد. اگر انسان آفریده نشده، پرستش نمی‌خواهد. اگر بهشتی در کار نیست و پس از مرگی نیست، پس ما برای چه زندگی می‌کنیم؟

ادامه ←

انسانی قرمز در قلب شهری شبانه؛ انسان سلولی از ابرموجود تمدن

۵

تمدن

چرا تمدنی که ساختیم متمدن نیست؟

و مسیر اینجا به سخت‌ترین قسمتش برگشت؛ به همان سؤالی که در آن دو ثانیه در ذهنم شکل گرفت: انسان اگر بنده‌ی خالقی برای پرستش نیست و منتظر عدالتی پس از مرگ نیست، پس چرا زندگی می‌کند؟

پاسخ نه در تفسیر و آیه و کتاب، که در حقیقتی بود که در طبیعت میلیون‌ها سال قدمت دارد: کلونی‌های جانوری که بی هیچ قانونی دوام می‌آورند. اما انسان هنوز نتوانسته نمونه‌ی واقعی آن را بسازد؛ میانگین عمر تمدن‌های باستانی به‌زحمت به سه و نیم قرن رسیده است. نام این حقیقت تمدن است.

انسان یک موجود کامل نیست؛ سلولی است از ابرموجودی به نام تمدن. اما انسانِ خودبین، دستاورد تمدن را به نام خودش می‌زند. اینشتین فیزیک را دگرگون می‌کند، اما اگر پشتوانه‌ی تمدن نبود، شاید هرگز حتی شانس زنده ماندن هم پیدا نمی‌کرد.

تمدن کنونی، در حقیقت «یک‌جازیستی» انسان است: آدم‌هایی که بی هیچ وجه مشترکی در یک منطقه زندگی می‌کنند؛ حاصل زیستی متشنج، بر پایه‌ی قانون جنگل و قدرت، بی هیچ جهت روشنی. تمدن ما خانه‌ای چوبین است که جمعیتش موریانه‌هایی‌اند که آن را از پایه می‌خورند؛ و چنین تمدنی نه در هیاهو، که در سکوت از درون فرو می‌پاشد. طبیعت بهترین مدرس است: همیشه تمدنی فرو می‌ریزد که هدفی از بیرون به آن تحمیل شده باشد.

پاسخ هدف انسان در تعریف یک تمدن واقعی نهفته است. اما تمدن واقعی چه شکلی دارد؟

ادامه ←

حلقه‌ی دست‌ها با نخ قرمز؛ اعتماد، همراهی و همکاری

۶

تمدن واقعی

چه باید ساخت؟

اگر جعبه‌ی بزرگی پر از حروف داشته باشیم، چه داریم؟ هیچ؛ چون در جعبه هیچ معنایی نیست. معنا زمانی شکل می‌گیرد که حروف در نظمی درونی کنار هم قرار بگیرند. همین نظم از حروف کلمه می‌سازد، از کلمه جمله، از جمله صفحه و از صفحه کتاب.

تمدن بشری هم بیرون از این قانون نیست. اما چه قاعده‌ای می‌تواند تمدنی بسازد که از بیرون تحمیل نشده باشد؟ برای رسیدن به پاسخ راه دوری نباید رفت؛ پاسخ در درون ماست. کافی است سؤال را کمی بهتر بپرسیم.

تصور کن مدیری هستی و کاری حیاتی به تو سپرده‌اند که باید در زمانی محدود انجام شود. بیست متخصص به تو معرفی کرده‌اند که از نظر تخصص و کار، همه در بهترین حالت خود هستند. شاخص تو برای انتخاب چیست؟

آیا جز این است که کسانی را انتخاب می‌کنی که بتوان در راستگویی و درستکاری به آن‌ها اعتماد کرد؟ کسانی که با مسیر همراه باشند و از هیچ همکاری‌ای برای رسیدن به هدف دریغ نکنند؟ کسانی که کنارشان، از همین اعتماد، احساس امنیت و آرامش کنی؟ و آیا چنین جمعی، بی پیوندی از جنس مهر و انسانیت، می‌تواند کنار هم دوام بیاورد؟

کسی این شاخص‌ها را به تو یاد نداده است؛ در وجود همه‌ی ما هست. اعتماد، همراهی و همکاری نه‌تنها اخلاق واقعی، که همان نظمی است که تمدن به آن نیاز دارد. تمدن واقعی ذاتی است.

«جمهوری تمدنی» پلی است میان تمدن کنونی و این تمدن واقعی.

ادامه ←

گله‌ی سارها به شکل سیمرغ؛ جمهوری تمدنی

۷

جمهوری تمدنیبه‌زودی

قدرت متمرکز نیست؛ هدف متمرکز است

تافلر تمدن بشری را به سه موج تقسیم کرد و هراری آن را در داستان‌ها و افسانه‌های مشترک دید؛ اما هیچ‌کدام تمدن را از دریچه‌ی واقعی‌اش، یعنی انسان، ندیدند. تافلر تمدن را از کشاورزی آغاز کرد و در موج سومی رها کرد که مفهوم تمدن را از هم پاشید: جامعه‌ای از «من»‌های پراکنده که هرکدام همه‌چیز را برای خود می‌خواهند و حتی توان زندگی زیر یک سقف مشترک را ندارند. اما این پایان تمدن نیست، آغاز آن است؛ جایی که انسانِ به «من» رسیده، خود را در دل تمدن تنها می‌بیند.

«موج چهارم» موج سوم تافلر را حتی کوتاه‌تر از موج دوم می‌داند و نشان می‌دهد انسان به نقطه‌ای رسیده که «من»، آخرین بن‌بستِ راهی است که آن را مسیر می‌پنداشت. جمهوری تمدنی راه گذار از موج سوم تافلر به موج چهارم تمدن، یعنی آگاهی است؛ جایی که انسان واقعیت خود را می‌شناسد و هدف را بر آن متمرکز می‌کند.

جمهوری تمدنی بر پایه‌ی یک اساسنامه شکل می‌گیرد؛ اساسنامه‌ای که نه خواست سیاست است، نه مذهب و نه ایدئولوژی، و ملاکش تکامل خود تمدن است، نه هیچ فرد یا گروهی. در دل این اساسنامه، برنامه‌ای صدساله برای تمدن و پیشرفت قرار دارد که در دوره‌های چهارساله، به دست دولت‌های منتخب، اجرا می‌شود و دولت موظف به اجرای آن است. از نخستین سطر اساسنامه تا قانون اساسی‌ای که از روی آن نوشته می‌شود و تا هر انتخاب، مردم در همه‌ی مراحل مشارکت واقعی دارند؛ نه فقط یک رأی «آری».

در این نگرش، قدرت متمرکز نیست؛ هدف متمرکز است: بر آنچه تمدن را شکوفا می‌کند، نه بر تأمین منفعت فرد یا گروهی خاص.

ادامه ←

من کیم؟

کتاب · در حال نوشتن

من کیم؟ کوتاه‌ترین سؤال، با جوابی به وسعت همه‌ی علم

هیچ‌چیز بهتر از زندگی و مسیری که مرا به اینجا رساند، «من کیم؟» را توضیح نمی‌دهد. «من کیم؟» تلفیقی است از روایت آنچه دیدم، در کنار آنچه به آن رسیدم. وقتی از چیزی انتقاد می‌کنیم، تا دلیلش روشن نشود، انتقاد جنبه‌ی درستی نمی‌گیرد؛ پس می‌کوشم آنچه زیسته‌ام و آنچه یافته‌ام را هم‌زمان در یک کتاب بیاورم.

کتاب از زبان منی نوشته می‌شود که زندگی‌اش از کوچه‌ای فقیر در شهری دورافتاده از تمدن جهانی آغاز شد. در دیدگاهی محدود به دنیا آمد؛ دیدگاهی که پیش از آنکه بداند هست، به او القا شد. کودکی‌اش در ترسِ دهان‌های باز و مشت‌های بسته‌ی کسانی اسیر شد که چیزی را با فریاد می‌خواستند که نمی‌دانستند چیست؛ انقلابیون ۵۷. جوانی‌اش در جنگی با مرگ روبه‌رو شد که هیچ منطقی جز قدرت نداشت؛ جنگ ایران و عراق. و زندگی مستقلش را، بیرون از دستورهای دینی و ایدئولوژیک، نه با کلاس و درس، که با یک کتاب آغاز کرد؛ کتابی که حباب شیشه‌ای اعتقادش را شکست. زخم آن شکستن سی سال طول کشید تا ترمیم شود؛ زخمی که او را از بندگی به واقعیت کشاند.

روایت این کتاب موجود است، اما واقعیتش را با هم خواهیم نوشت. «من کیم؟» قسمت‌به‌قسمت در سایت منتشر می‌شود و با نظر سازنده‌ی دوستان صاحب‌نظر اصلاح خواهد شد.

دنبال کن و نظر بده
پیمایش به بالا