نبیگیعنی:
نوشته یا کتاب بیپرده، راستگو و بیهراس، حتی وقتی حقیقت زخم میزند.
هِرا ریشه در باغ آقاجون دارد؛ جایی که تمدن واقعی انسان در باغی به وسعت یک خانوادهٔ اجرا میشد. تمدنی که در آن مرزی برای محدودیت نبود، هیچچیز فروشی نبود و کسی از پول حرفی نمیزد؛ مذهب پشتِ در میماند و راهی به درون نداشت. خدا لابهلای برگهای سفت سپیدار خانه داشت و نسیم خنکش همراه عطرِباغ از جویبار کوچک میگذشت، و من در خلسهٔ خنیاگریِ سمفونیِ شب ماندم تا نشان دهم موج چهارم خواهد آمد تا رنگ دنیا را شادتر کند. مادرجان چهار راز سقوط را میدانست؛ عشق را تقسیم میکرد و کار را؛ کسی رقیبِ کسی نبود، همه رفیق بودند، و من هنوز میاندیشم چرا کسی اعتماد، همکاری، همراهی و عشق را نمیشناسد.
بیست فروردین ۲۵۸۵
«حرا» ؛
فیلمی که با چشمهای بسته باید دید.
هرا آینهای است که در آن، برای اولین بار، خود واقعیات را میبینی،
نه آنچه ایدئولوژیها از تو ساختهاند.

من کیم؟:
هرا رمانی است که از لحظهای که شروع میکنی، آرامت نمیگذارد — نه فقط به خاطر داستانش، بلکه به این دلیل که هر صفحهاش آینهای جلوی تو میگذارد. این کتاب نمای درونی توست، پیش رویت و در دستانت. اگر در هر رمانی که میخوانی زندگی میکنی، هرا رمانی است که در تو زندگی میکند. از جسمی عشوگر سخن میگوید که هیچ چیز در جهان جلوی او و خواستههایش نمیایستد، و از بُعدی دیگر که لذت را جور دیگری میشناسد؛ و در این تقابل، وادارت میکند بپرسی: من کدامم؟
بیست فروردین ۲۵۸۵
«باغ آقاجون» ؛
فیلمی بیپرده از تلفیق واقعیت و خیال.
باغ آقاجون» بازی پوکری است که در آن، نویسنده تمام کدهای تعریفشدهی تمدن مدرن را روی میز میگذارد و با رو کردن برگِ «آگاهی»، جهان را مات میکند.

تولد:
«باغ آقاجون» فقط یک رمان نیست؛ نقشهی راه یک تمدن است که از دلِ قصه وارد جامعه میشود و از ریزترین لحظات روزمره، بزرگترین نتایج تاریخی را بیرون میکشد. در این کتاب، از کوچههای خاکی یک مرد کویری تا سیاهترین معبدِ قدرت، همه چیز زنده و نفسدار روایت میشود؛ جایی که شاه با خدا درگیر است، دادار با شاه، و یک زنِ عاشق.
باغ آقاجون تخیلی ساده و سرگرمکننده نیست؛ تخیلی است نشسته بر واقعیت، که تابوها را فقط نمیشکند، در هم میپاشد، سنت را به چالش میکشد، و نشان میدهد چگونه عشق، آزادی و آگاهی میتوانند در سختترین معبد دنیا طنین بیندازند و انسان، خدا، سیاست و آینده را از نو تعریف کنند.
اگر میخواهید رمانی بخوانید که مثل فیلم در ذهنتان پخش شود، نفستان را حبس کند و نگاهتان به قدرت و ایمان را برای همیشه عوض کند، «باغ آقاجون» همان کتابی است که نباید از کنارش رد شد.
بیست فروردین ۲۵۸۵
موج چهارم؛ موج آگاهی
سندرم «تعریفِ نادرست»: کالبدشکافیِ یک سقوط
بزرگترین بحران تمدن مدرن نه در سیاست است و نه در اقتصاد؛ ما در «تعریفی نادرست از خود» گرفتار شدهایم.

چرا خواندن این کتاب حیاتی است؟
(Introduction):
اگر انسان امروز را با پادشاهانِ تنها یک قرن پیش مقایسه کنیم، به تناقضی شگفتانگیز میرسیم. تا همین صد سال پیش، هیچ پادشاهی حتی در خیال به سطح رفاه مادی، دسترسی اطلاعاتی، امنیت پزشکی و امکانات ارتباطیِ انسانِ عادیِ امروز دسترسی نداشت. از این منظر، بشر بر قلهی رفاهِ تاریخ ایستاده است.
من خودم این تناقض را با تمام وجود زندگی کردم. در یک شهر کویری کوچک و دورافتاده بزرگ شدم، جایی که انگار از نقشه فراموش شده بود. مردم ساده بودند و تقریباً تمام هوش و انرژیشان صرف زنده ماندن میشد. من در یک پارادوکس دائمی بزرگ شدم: پدربزرگ پدریام روحانی و استاد حوزه بود، پدربزرگ مادریام بیسواد اما اهل دل و زیرک، بین یک روحانیت فقیر و متعصب و یک بیدینی معترض. محلة ما پایینترین نقطة شهر بود؛ فقر مثل یک تتوی غیرقابل پاک شدن روی ستون فقراتش حک شده بود. در محله من؛ گرسنگی هنوز بزرگترین معضل عمومی بود.
ده ساله بودم که انقلاب آمد. آرامش رفت و تحمل فقر سختتر شد. دو سال بعد، جنگ قحطی را هم به فقر اضافه کرد. اما نکتة عجیب این بود که این مردم فقرزده هنوز یک الگو برای زندگی داشتند: مذهب. پدربزرگم برایشان فقط روحانی نبود؛ معلم زندگی بود؛ هرچند خودش در حل مشکلات اولیه خانوادگیش مانده بود. او که خود در الفبای زندگی مانده بود، برای مردم الگو بود. شاید ریشة این درک آنجا شکل گرفت: فقر ذهن را از «اندیشه» دور میکند؛ برای انسان فقیر زندگی صرفا «بودن» است، نه به «شدن».
بیست فروردین ۲۵۸۵
«چهار راز سقوط» ؛
رمزگشایی از چهار راز هستی:
انسان، زمان، آگاهی و خدا
سیری در ژرفترین پرسشهایی که بشر را از آغاز تا امروز، درگیر کرده است
اگر میخواهی بدانی کجای این سقوط ایستادهای، این کتاب را بخوان

پیشگفتار:
از همون روزی که انسان دیگه فقط درگیر پیدا کردن یه لقمه نون نبود، یه سؤال بزرگ آرومآروم تو ذهنش قد کشید؛ سؤالی که پشتش هزار تا سؤال ریز و درشت دیگه خوابیده بود:
من کیام؟
اصلاً چرا هستم؟
هر جوابی که پیدا کرد، انگار فقط درِ یه سؤال تازه رو باز میکرد.
کمکم این سؤالها شکل سادهتری پیدا کردن؛ تبدیل شدن به چند کلمهی کوتاه، ولی سنگین:
خدا؟ خودم؟ خوشبختی؟ اختیار یا جبر؟ کارما؟ هدف زندگی؟ بهشت یا جهنم؟
بعضیها از روبهرو شدن با این سؤالها خسته یا ترسیدن و مسیر سادهتری رو انتخاب کردن؛ گفتن: «بیخیال! همین که امروز بگذره، بسه.»
زندگی شد کار، خستگی، تفریح، سوشالمدیا، دوباره از نو. انگار قبول کردن مثل هر موجود زندهای یه روز میآییم، یه روز میریم و وسطش فقط باید سعی کنیم بیشتر داشته باشیم: پول، قدرت، لذت.
