روزورق
اینجا رویدادها با «معمول» سنجیده نمیشوند، با «باید» سنجیده میشوند.
وقتی آنچه هست را با آنچه معمول است میسنجیم، نتیجه — هر چه باشد — کافی نیست.
قیاسِ غلط، بازخوردِ اشتباه میزاید.
اما اگر رویداد با واقعیت سنجیده شود — با آنچه تمدنِ راستین باید باشد — نتیجه، طلایی خواهد بود.
در روزورق، آنچه در تمدن مدرن میگذرد، با تمدنهای رو به فرسایش سنجیده نمیشود؛
با آنچه در تمدنِ واقعی باید بگذرد، مقایسه میشود.
تاریخ تصادفی تکرار نمیشود؛
تکرار میشود، چون ما همچنان خود را با معیارِ غلط میسنجیم.
راهِ فرار از تکرارِ تاریخ، اجتناب از تکرارِ اشتباه است.
روزورق: فراتر از تکرار
در روزورق، ما در نوای تکراریِ تمدن غرق نمیشویم.
ما موسیقیِ تمدن را با رزونانسِ هستی همنوا میکنیم — چیزی که به آن هارمونی میگویند.
تاریخ زمانی از تکرار بازمیایستد که معیارِ سنجشِ ما، نه فرسودگیِ گذشته، بلکه شکوهِ واقعیتِ ممکن باشد.
یازدهم فروردین ۲۵۸۵
لنزهای فریب
اینجا رویدادها با «معمول» سنجیده نمیشوند، با «باید» سنجیده میشوند.
نیمی از جهان را فریادِ غزه پر کرده است؛ نیمی دیگر زیرِ رگبارِ شعارِ هولوکاست خم شده.
در میانِ این دو فریاد، صدای دردمندی گم شده: صدای انسان..

نیمی از جهان را فریادِ غزه پر کرده است؛ نیمی دیگر زیرِ رگبارِ شعارِ هولوکاست خم شده.
در میانِ این دو صدا، صدای سومی گم شده: صدای انسان.
چپِ جهان، واقعیت را از پشتِ لنزی مقعر میبیند. در دیدگاهِ او، هر آنچه خارج از دایرهی ایدئولوژیاش باشد، بیاهمیت است. در کادری دراماتیک و با ظاهری انساندوستانه از حمایتِ کودکان و خانوادههای غزه میگوید — اما زمانی که نوبت به فریادِ بیسلاحِ مردمی در یک کشورِ دیگر میافتد، نمیبیند. انگار خونها با هم برابر نیستند.
راستِ جهان، کشتارِ یهودیان در آلمانِ هیتلری را «پیراهنِ عثمان»ِ خود کرده است. هولوکاست چنان با عینکی محدب بزرگنمایی میشود که گویی هیچ جنایتِ دیگری در تاریخ رُخ نداده و نخواهد داد. هولوکاستِ سالها پیش را علم میکنند تا کسی فجایعِ زنده و جاریِ همین لحظه را نبیند.
اما واقعیت این است: انسانهایی در غزه کشته شدند. در اسرائیل کشته شدند. در کورههای تاریخ کشته شدند. و در خیابانهای ایران، کشته شدند.
این یعنی آنچه این دو حزب، میگویند صرفا مصرف داخلی دارد. آنکه از غزه میگوید چیزی از آن نمیداند وگرنه درست اشاره میکرد. آنچه سنگ هالوکاست را به سینه میزند صرفا نمیخواهد چیز دیگری ببیند.
این همان سیستمی است که ما به آن اعتبار میدهیم؛ به نامِ «سیاست» برایش ارزش قائل میشویم و به نامِ «دموکراسی» آن را بولد میکنیم. اما سیاست، برخلافِ نامِ پرطمطراقش، برای همراهی با انسان نیامده است. سیاست — همانگونه که از نامش پیداست — با لباسی با شکوه به نام دموکراسی تنها به یک نیت تلاش میکند: سواری گرفتن.
شاید باید لنزها را شست. عینکها را شست. و چشمها را شست تا جورِ دیگری دید.
تمدن، نیاز به سیاست ندارد. تمدن، با مدیریت زنده میشود.
