Aghajoon Garden fa

«باغ آقاجون» ؛
فیلمی بی‌پرده از تلفیق واقعیت و خیال.

«باغ آقاجون» بازی پوکری است که در آن، نویسنده تمام کدهای تعریف‌شده‌ی تمدن مدرن را روی میز می‌گذارد و با رو کردن برگِ «آگاهی»، جهان را مات می‌کند.
«باغ آقاجون» فقط یک رمان نیست؛ نقشه‌ی راه یک تمدن است که از دلِ قصه وارد جامعه می‌شود و از ریزترین لحظات روزمره، بزرگ‌ترین نتایج تاریخی را بیرون می‌کشد. در این کتاب، از کوچه‌های خاکی یک مرد کویری تا سیاه‌ترین معبدِ قدرت، همه چیز زنده و نفس‌دار روایت می‌شود؛ جایی که شاه با خدا درگیر است، دادار با شاه، و یک زنِ عاشق.
باغ آقاجون تخیلی ساده و سرگرم‌کننده نیست؛ تخیلی است نشسته بر واقعیت، که تابوها را فقط نمی‌شکند، در هم می‌پاشد، سنت را به چالش می‌کشد، و نشان می‌دهد چگونه عشق، آزادی و آگاهی می‌توانند در سخت‌ترین معبد دنیا طنین بیندازند و انسان، خدا، سیاست و آینده را از نو تعریف کنند.
اگر می‌خواهید رمانی بخوانید که مثل فیلم در ذهن‌تان پخش شود، نفس‌تان را حبس کند و نگاه‌تان به قدرت و ایمان را برای همیشه عوض کند، «باغ آقاجون» همان کتابی است که نباید از کنارش رد شوید.

دهم فروردین ۲۵۸۵

«باغ آقاجون» ؛
قسمت اول:

پشت سادگی و قدمت هر رسم و آیین، کدی برای بردگی پنهان است؛
سنت، اعتبار تمدن نیست، صورتِ انحصار آن است.
کالبدشکافیِ رسومی که پیش از آنکه زبان باز کنیم، زنجیرِ بردگی را به پای آگاهی‌مان قفل کردند تا فراموش کنیم در دنیایِ آرزوها، هیچ “چپ و راستی” وجود ندارد؛ جز همان خط‌کشِ دردناکی که تمدنِ ما را ترسیم کرد.

تولد:

راه زیادی به شهر نمونده بود. ولی صبرش داشت تموم می‌شد. تنها چیزی که می‌تونست بهش دلداری بده این بود که موتورش هنوز جون داشت، می‌تونست با سرعت بیشتری حرکت کنه. چشماش با یه نگاه ملتمس، ولی ناامید، سر خورد رو صفحه‌ی کیلومترشمار: صد و هشتاد…
یه عدد که تا حالا نه جرات کرده بود امتحانش کنه، نه جاده‌شو پیدا کرده بود. نگاهش از روزنه‌ی باریک شال، به‌سرعت سر تا سر مسیر روبروش رو برانداز کرد. ولی هیچ‌چی نمی‌دید، غیر از ماسه، آفتاب و سرابی که با هر قدمی که نزدیکش می‌شد، دورتر می‌شد.
دوباره چشمش به کیلومترشمار افتاد. اگه این جاده‌ی درب‌وداغون نبود، عقربه از رو صفر تکون نمی‌خورد. ولی اون‌قدر سرعت براش بی‌اهمیت بود که هیچ‌وقت تلاش نکرده بود درستش کنه. صدای خشک و گوش‌خراش موتور سنگینش، شنواییش رو گرفته بود. اگه خطر ماسه‌های جاده‌ی خاکی زیر پاش نبود، گاز موتور رو تا ته پر کرده بود. ولی فقط یه دست‌انداز کوچیک یا یه پیچ تندتر ـ که تو اون جاده کم نبود ـ کافی بود تا با موتورش زیر تلی از ماسه مدفون بشه. زمین خوردن توی کویر براش چیز جدیدی نبود، ولی این بار نه جاش بود، نه وقتش.
مغزش داشت می‌چرخید بین یه واقعیت که داشت با همه‌ی وجود، ازش فرار می‌کرد و یه رویا، که گاهی پشت شال دور صورتش، یه لبخند کم‌رنگ روی لباش می‌نشوند. کار لعنتی‌اش جوری بود که نمی‌تونست خونه بمونه.

دهم فروردین ۲۵۸۵

«باغ آقاجون» ؛
قسمت دوم:

زندگی، فهرستِ کمبودها نیست؛ تجلی عشق و آگاهی در داشته‌هایی است که قدرشان را نمی‌دانی.
رویای زندگی همیشه در برج‌ها و حساب‌های متورم بانکی اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی در حیاط خشتی یک خانه‌ی کویری است. شب‌ها روی تخت آقاجون، کنار جوی باریک آب، بهشتی واقعی جاری بود. «باغ آقاجون» تو را به دنیایی می‌برد که در آن رقابت بر سر «بیشتر داشتن» جای خود را به هنرِ «بهتر زیستن» می‌دهد؛ جایی که نسیم خنکِ آب روان، بوی کاه‌گل خیس، سمفونی جیرجیرک‌ها و زوزه‌ی شغال‌ها، خوشبختی‌های واقعی‌اند و لحظه‌ها به‌جای ولعِ داشتن، در آگاهی و عشق هزینه می‌شوند؛ چیزی که با تمام ثروت دنیا نمی‌توان خرید.

سمفونی:

 
با چندتا نفس، بغض همه‌ی عمرش رو خوابوند. آروم شد. گاهی گریه سر به سرش می‌ذاشت ولی مثل همیشه اهمیتی نمی‌داد. یه لبخند دراومده از بغض، لبای هوس‌انگیزش رو باز کرد که پشت ظرافت انگشتاش مخفی شد. احساساتش دیوونه شده بودند؛ یا هق‌هق می‌کرد یا می‌خندید. با چندتا نفس، خودش رو آروم کرد. بی‌اون‌که نگاهش از افق جایی بره، حتی تو صورت کسی که باهاش حرف می‌زد، ادامه داد:
  
***
  
باغ آقاجون، بهشت من بود. اون‌جا واسه هر خواسته‌ای یه جواب خوشمزه بود، یا از باغ یا از مادرجون. حیاط جلو عمارت، جایگاه لذّت‌بخش شب‌خوابی‌های خونه‌ی آقاجون بود. باغ آقاجون حالی داشت مثل بی‌وزنی، ولی این بی‌دردی بود. هوای باغ آرامشی داشت که مأمن همه‌ی روزای دردناک زندگیم بود. از دیوار رنگ‌ورو‌رفته‌ی گچ‌ریخته‌ی ورودی که وارد می‌شدی، به‌جای هوای داغ تابستون کویر، اولین چیزی که تا اعماق وجودت نفوذ می‌کرد، خنکی نسیمی بود که از روی جوی همیشه جاری باغ و تاک‌های مست انگور، می‌وزید.
غروبا همیشه مادرجون حیاط رو واسه شب، آب و جارو می‌کرد…

دهم فروردین ۲۵۸۵

«باغ آقاجون» ؛
قسمت سوم:

زندگی، فهرستِ کمبودها نیست؛ تجلی عشق و آگاهی در داشته‌هایی است که قدرشان را می‌دانی.
سیستم آموزش و پرورش به ما آگاهی نمی‌آموزد، پیروی می‌آموزد. از همان روزی که خط‌کش فنری در دست معلم، جُز خط‌کشی کاربرد دیگری پیدا می‌کند، یعنی این آموزش به نفع تو نیست و شخص دیگری از آن سود می‌برد. “باغ آقاجون” با قلمی ملموس، به جنگِ تمام آن چیزهایی می‌رود که در تمدن کنونی “ارزش” نامیده می‌شوند، اما در حقیقت دیواری بر ارزشِ واقعی زندگی هستند. در این روایت می‌فهمیم که: چپ و راست جهت نیست، انحصار است؛ خطِ راست هندسه نیست، دردناک است و هدف هر انقلابی، آزادی نیست، انحراف است.

چپ یا راست؟

 
طغیان احساساتش بود یا خاطره‌هاش؟ نمی‌دونست. فقط می‌دونست هیچ‌وقت این‌قدر دل‌نازک نبود. انگار حلولش داشت کامل می‌شد. احساسات فروخورده‌ی یه عمرش داشت از چشمای قشنگش سر می‌خورد رو گونه‌هاش. لباش می‌لرزید. یه لحظه مهمون گریه می‌شد، یه لحظه می‌خندید. وسط لرزش لباش، از هیجانی که از یادآوری این خاطره‌ها داشت، یه لحظه، یه لبخند مهمونش شد…
همیشه فکر می‌کنم طبیعت، خودِ خداست. خدایی که اگه بهش احترام بذاری، هر چی بخوای رو بهت می‌ده. ولی اگه بهش بی‌احترامی کنی، از هر چی داری محرومت می‌کنه -حتی سلامتی…
طبیعت و خدا تشکر نمی‌خوان. نمازم به کارشون نمیاد. احترام می‌خوان، مراقبت می‌خوان. نه واسه خودشون، نه…
-واسه این‌که بتونن ده برابرش رو بهت برگردونن.
مشکل ما آدما اینه که چیزهایی که همیشه جلو چشممونه رو نمی‌بینیم، به اونایی که داریم توجه نمی‌کنیم. همیشه دنبال چیزهای تخیلی و دور از ذهن می‌ریم، اون‌قدر دور از ذهن که بهش بگیم “خدا“.

سبد خرید
پیمایش به بالا