چهار راز سقوط

اگر می‌خواهی بدانی کجای این سقوط ایستاده‌ای، این کتاب را بخوان:

«چهار راز سقوط» ؛

این کتاب فقط یک نظریه درباره‌ی خدا، انسان، زمان و آگاهی نیست؛ تلاشی است برای کنار زدن پرده‌ای که سال‌ها پیش چشم‌مان بوده. «چهار راز سقوط» نشان می‌دهد کجاها از خود، از دیگری و از جهان فاصله گرفته‌ایم—در سیاست، مذهب، علم و حتی صمیمی‌ترین رابطه‌ها. اگر جرأت داری صادقانه ببینی در این سقوط کجا ایستاده‌ای، و هنوز به امکان شکل‌گیری موجی تازه فکر می‌کنی، این کتاب برای توست؛ نه برای دادن جواب، برای عوض کردن نوع پرسش‌ها.

دهم اردیبهشت ۲۵۸۵

«چهار راز سقوط» ؛
قسمت اول:

رمزگشایی از چهار راز هستی: انسان، زمان، آگاهی و خدا
اگر هنوز هیچ‌کس نتونسته برات منطقی و صادقانه توضیح بده «من کی‌ام و واقعاً دارم برای چی زندگی می‌کنم»، این مقدمه رو از دست نده. چون این فقط یک مقدمه‌ نیست؛ شروع یک گفت‌وگوی رو‌راست با خودته. اگر دلت می‌خواهد قبل از ادامه‌ی کتاب، تکلیف‌ات را با خودت کمی روشن‌تر کنی، از همین مقدمه شروع کن.

سیری در ژرفترین پرسش‌هایی که بشر را  از آغاز تا امروز، درگیر کرده است:

پیشگفتار  
از همون روزی که انسان دیگه فقط درگیر پیدا کردن یه لقمه نون نبود، یه سؤال بزرگ آروم‌آروم تو ذهنش قد کشید؛ سؤالی که پشتش هزار تا سؤال ریز و درشت دیگه خوابیده بود:
من کی‌ام؟
اصلاً چرا هستم؟
هر جوابی که پیدا کرد، انگار فقط درِ یه سؤال تازه رو باز می‌کرد.
کم‌کم این سؤال‌ها شکل ساده‌تری پیدا کردن؛ تبدیل شدن به چند کلمه‌ی کوتاه، ولی سنگین:
خدا؟ خودم؟ خوشبختی؟ اختیار یا جبر؟ کارما؟ هدف زندگی؟ بهشت یا جهنم؟
بعضی‌ها از روبه‌رو شدن با این سؤال‌ها خسته یا ترسیدن و مسیر ساده‌تری رو انتخاب کردن؛ گفتن: «بیخیال! همین که امروز بگذره، بسه.»
زندگی شد کار، خستگی، تفریح، سوشال‌مدیا، دوباره از نو. انگار قبول کردن مثل هر موجود زنده‌ای یه روز می‌آییم، یه روز می‌ریم و وسطش فقط باید سعی کنیم بیشتر داشته باشیم: پول، قدرت، لذت.
اما یه عده‌ی دیگه نتونستن این‌طوری با ماجرا کنار بیان. برای خیلی‌ها باورش سخت بود که این مغز عجیب و این ظرفیت فکر کردن، فقط برای زنده موندن و سیر شدن باشه. این‌ها شروع کردن به گشتن، پرسیدن و تجربه کردن. رد پای همین آدم‌هاست که تو کتاب‌ها، شعرها، داستان‌ها و حتی سکوت‌ها مونده:
مولانا تو بی‌معناییِ جسمش، به یه معنای دیگه رسید؛ معنایی که تو سماع و از «خودِ ظاهری» خالی شدن پیدا می‌شه.
حلاج با «انا الحق» از همه‌چیزش گذشت تا بگه توی هر آدمی چیزی هست که از جانش هم مهم‌تره.
بودا رنج رو دید و گفت راه رهایی، از خودِ رنج رد می‌شه، نه از فرار کردن ازش…

سبد خرید
پیمایش به بالا