«حرا» ؛
فیلمی که با چشمهای بسته خواهید دید.
هرا آینهای است که در آن، برای اولین بار، خود واقعیات را میبینی،
نه آنچه ایدئولوژیها از تو ساختهاند.
هرا رمانی است که از لحظهای که شروع میکنی، آرامت نمیگذارد — نه فقط به خاطر داستانش، بلکه به این دلیل که هر صفحهاش آینهای جلوی تو میگذارد. این کتاب نمای درونی توست، پیش رویت و در دستانت. اگر در هر رمانی که میخوانی زندگی میکنی، هرا رمانی است که در تو زندگی میکند. از جسمی عشوگر سخن میگوید که هیچ چیز در جهان جلوی او و خواستههایش نمیایستد، و از بُعدی دیگر که لذت را جور دیگری میشناسد؛ و در این تقابل، وادارت میکند بپرسی: من کدامم؟
دهم فروردین ۲۵۸۵
حرا
قسمت اول:
همیشه همه چیز با یک تصادف شروع میشود؛ حتی دوستی.
شاید علم هنوز به توانایی پیوند کامل مغز نرسیده باشد، اما ریشه این جراحی به اعماق تاریخ انسان برمیگردد؛ جایی که نئاندرتال به خردمند تبدیل شد و آگاهی، پوست اندازی کرد. در اورژانسی که بوی سوختگی و اضطراب در آن موج میزند، دکتر آدام با دو بدن و دو سرنوشت روبهرو میشود: مردی که چیزی از جسمش نمانده و دختری که تنها مغزش مرده است. اینجا معجزه آغاز میشود، پیوند هستی یک نفر به نیستی دیگری، و گفتوگویی طاقتفرسا با پدر و مادری که باید بین از دست دادن کامل دخترشان و پذیرفتن دختری با همان بدن و ذهنی کاملاً متفاوت انتخاب کنند. این بخش، خواننده را وسط تیغ تصمیم میگذارد؛ جایی که پزشکی، عشق، اخلاق و جبرِ همزمانی در هم تنیده میشوند و این پرسش را پیش میکشد که وقتی مغز عوض شود، چه کسی واقعاً زنده میماند؟

بی مقدمه
داستانی که پیش روی شماست، آمیختهای از تخیلی است تنیده بر تار و پود واقعیت، که چهرهای واقعی به خود گرفته تا به ما نشان دهد انسان، برخلاف آنچه علوم و ایدئولوژیهای انسانی میگویند، موجودی تکبعدی و مادی نیست. او تنها موجود زنده دوبعدیِ فرامادی در کره زمین است؛ موجودی که به گفته مذاهب، از حلول روح خداوند در جسمی مادی تشکیل شده است. جسم انسان پیلهای است که چند صباحی آگاهی یا به بیان دیگر، روح و ماهیت ما را در خود جای داده و پرورش میدهد تا به اصل وجودی خود برسیم.
آنچه پروانه در پیله میکند صبر است تا او را از کرمی انگلی به پروانهای تبدیل کند که بهترینها از آنِ اوست. جسم ما پیلهای است که در آن نه تنها باید صبر کرد، که باید خود را ساخت تا آماده زیبایی شد. آنچه میخوانید داستانی ساده یا رمانی صرفاً تخیلی نیست. با خواندن این رمان، شما نه تنها در پیچیدگی ارتباطات انسانی بیشتر غرق میشوید، که با دریدن پرده تابوهای تحمیل شده بر زندگی، به واقعیت جسم و روح پی میبرید.
داستان با «برخورد» شروع میشود؛ چیزی نظیر بیگبنگ. با حلول فکر در جسم، انسان خردمند شکل میگیرد. عادات و تابوهای تنیده بر تار و پود زندگی مادی را در هم میشکند. به عروج میرسد تا در اوج، خود را بیابد. سیاهی و جاذبههای مادی را میشکند تا به خود برسد؛ خودی که خداست. خدایی که او را در هر جایی میجوییم جز بارگاه اعظمش: «خویشتنِ خویش».
خویشتن خویش ICU .”
دهم فروردین ۲۵۸۵
حرا
قسمت دوم:
اینجا حرا شکل نمیگیرد، انسان متولد میشود.
شاید علم هنوز به توانایی پیوند کامل مغز نرسیده باشد، اما ریشه این جراحی به اعماق تاریخ انسان برمیگردد؛ جایی که نئاندرتال به خردمند تبدیل شد و آگاهی، پوست اندازی کرد. در اورژانسی که بوی سوختگی و اضطراب در آن موج میزند، دکتر آدام با دو بدن و دو سرنوشت روبهرو میشود: مردی که چیزی از جسمش نمانده و دختری که تنها مغزش مرده است. اینجا معجزه آغاز میشود، پیوند هستی یک نفر به نیستی دیگری، و گفتوگویی طاقتفرسا با پدر و مادری که باید بین از دست دادن کامل دخترشان و پذیرفتن دختری با همان بدن و ذهنی کاملاً متفاوت انتخاب کنند. این بخش، خواننده را وسط تیغ تصمیم میگذارد؛ جایی که پزشکی، عشق، اخلاق و جبرِ همزمانی در هم تنیده میشوند و این پرسش را پیش میکشد که وقتی مغز عوض شود، چه کسی واقعاً زنده میماند؟

پیوند
دکتر آدام اورژانس… دکتر آدام اورژانس.
درِ اورژانس باز شد. دکتر بهسرعت وارد شد و رفت رو سر مجروحینی که تازه آورده بودن. اولی میشه گفت چیزی از بدنش نمونده بود. اونقدر سوخته بود که نهتنها نمیشد شناختش، که حتی نمیشد تشخیص داد چی هست؟ دکتر چشم مریض رو که از شدت سوختگی کاملاً بسته شده بود، با زورِ انگشتاش باز کرد. چراغقوه رو انداخت توی چشمش.
دکتر آدام:
«این هنوز زندست…»
اما از چیزی که گفته بود مطمئن نبود. ادامه داد:
«ببریدش ICU سوختگی، تو اتاق ایزوله اکسیژن، تا ببینیم چی میشه. امیدی بهش نیست، ولی شاید بشه یه راهی پیدا کرد.»
دهم فروردین ۲۵۸۵
حرا
قسمت سوم:
آنچه حرا در آینه میدید، آنکه میشناخت نبود.
هرا دوباره متولد میشود، اما در کالبدی که نمیشناسد. برمیخیزد، اما بر پاهایی که مال او نیست و حسهایی را لمس میکند که دیگر به او تعلق ندارند. اینجا، جایی است که حتی آینه هم او را بهجا نمیآورد؛ نقطه آغازِ انسانی که باید در آینه گم شود، تا در اعماقِ خویشتن پیدا شود.

تولدی نو
تشویش تو نگاهشون موج میزد، فقط بهخاطر یه سوال. نگاه بیپناهشون جز چشم همدیگه جایی نداشت. پاهای کشیده و قشنگش تاب این بار سنگین رو نداشت. پاش ضعف رفت، چشماش سیاهی، ول شد تو بغل مردی که تنها پناهش بود. خودش بیپناهترین مرد دنیا بود ولی باید پناه کسی میشد، که بیبودنش، پناه هم دیگه مفهومی نداشت. قلب خودش داشت از سینهاش بیرون میزد ولی باید دلی رو آروم میکرد که ناآرومیش، دلش رو به آتیش میکشید.
پدر بود. پناه خانواده بود، ولی بیپناه. درد ندیدن جگرگوشهاش، ترس از دست دادن همهچیش و غم دخترش که حاضر بود واسه یه قطره اشکش، دنیا رو زیر و رو کنه، یه قسمت کوچک از عذابش بود. درد سنگینی که حتی واسه شونههای پهن و مردونه اون هم قابل تحمل نبود. نگرانیش فقط اون قسمتی نبود که میدونست، بیشتر نگران قسمتی بود که نمیدونست. نمیدونست داره پاره تنشو به کی میسپره. نمیدونست فردا که جگرگوشهش بیدار شه، کیه؟
دهم فروردین ۲۵۸۵
حرا
قسمت چهارم:
نمیدانست واقعیت در آینه است، یا در کسی که به آن مینگرد؟
سختترین کار دنیا، روبرو شدن با کسی است که در آینه به تو زل زده اما تو را نمیشناسد؛ و دردناکتر اینکه، تو هم او را نمیشناسی.
«هرا» داستان مردی است که برای ماندن، ناچار شد در زیباترین زندانِ جهان ساکن شود. سوال اینجاست: آیا هویت ما همان چیزی است که میبینیم، یا آنچه از اعماق وجود حس میکنیم؟

انعکاس:
نه نه نه، صبر کن فرشته زیبا… لطفاً آروم با من همراهی کن. میخوام مطمئن بشم سیستم عصبیات درست و هماهنگ کار میکنه. این حساسترین مرحله کارمونه. پس عجله نکن و بذار به آرومی با هم انجامش بدیم.«
دکتر سعی میکرد با لمس کردن هر کدوم از اعضای بدنش، از اینکه اون میتونه حسشون کنه یا حرکتشون بده، مطمئن بشه:
»اول سعی کن همه بدنت رو حس کنی، عزیزم. ببین همه اعضای بدنت رو میشناسی؟ میتونی کنترلشون کنی؟… بلند نشو، بلند نشو… اول سعی کن تمرکز کنی…«
مرد سریع بلند شد، نشست. بعد بهسرعت از تخت پایین اومد و پابرهنه سمت آینه دستشویی رفت. کابوس تکرار شد؛ یک کابوس رؤیایی…
